(خدمت جناب هکر.... ببین من نگفتم کسی نمی تونه وبلاگ منو هک کنه... قضیه وبلاگه نسرینم یه چیزه بین منو خودش... به کسی هم مربوط نمیشه!!! تازه اگه فک می کنی هک وبلاگه من یه افتخار بود و اضافه شد به افتخاراتت پس... تبریکاته صمیمانه ما رو هم بپذیر...در ضمن در کفم نیستیم )
سلاااااام... خوبین؟!
ایندفه می خوام جریان دانشگاهمون رو بتعریفم... این جریانم ماله یه هفته پیشه...
پس بخونین دیگه...
ساعت ۶:۳۰ موبایل زنگ می خوره... خاموش میشه میره زیر بالشت
ساعت ۷:۱۰ مامان بالای سرت... دخترررررررررررررر پاشو دیگه ما داریم میریم خواب بمونی کلاست دیر میشه
منم از سر ناچاری میشینم رو تخت
یهو چشمم به ساعت موبایل میافته
بد یادم میافته ساعت ۸ با دوستم قرار دارم تا باهم بریم دانشگااااااااااه
هنوز نه صورتی شسته نه صبحانه میل کردم نه آماده شدم... ساعتم شده هفت و پانزده دقیقه
بی خیال صبحانه شده... می پری تو دسشویی، مسواک میزنم بد صورتمو میشورم بد میپری تو اتاق ۳ سوته آرایش کرده و لباس پوشیده
بد نیگای ساعت می کنی میبینی ای وااااااااااای
شد ۷:۴۰
هر چی فک می کنی اگه الان جتم داشتی ۲۰ دقیقه تو رو به محل نمیرسوند... بعد میشینی یکم فک میکنی
میبینی اگه شما هم یه داماد داشتین که رانندگیش خدا بودو اصلن وقتی میشینه پشت فرمون طوری رانندگی میکنه که هر لحظه به شما این احساس دست میده که هواپیما می خواد اوج بگیره...
ایندفه اصن نگای ساعت نمی کنی گوشی رو بر میداری ۰۹۱۶۱۱۳...(زرنگی
) بعد یه صدااااای لههههههههههه خواب میگه بله
دوباره شما هیچی بروی خود نمیاری... میگی صبح بخیر... چقد می خوابی تو
پاشو دیگه من دیرم شده منو ببر یه جا پیاده کن
اووونم چاره ای نداره جز قبول کردن
خوب ۵ دقیقه صبر کرده و بله صدای بوق آمد میپری پایین
يه شكلاتم میدی دست آقای راننده که اگه... احیانآ خواست فحشت بده، دیگه نتونه
خوب خدا رو شکر ساعت ۸ به دوستتون می رسین... بعد از آن هم میبینید که خیلی دیرتون میشه اگه بخواین خودتون تا دانشگاه برین باز از داماد گرامی درخواست میکنید که شما را به درب دانشگاه برسانند
مگه میتونه نبرررررررررره
خوب بالاخره ما ساعت هشت و بیست دقیقه به درب دانشگاه رسیدیم و پیاده شدیم
آخخخخخخخخخخخخخخخخ جوووووووووووون....
وارد دانشگاه می شویم ولی در عین ناباوری میبینیم سرویسای دانشگاه نیستن
خدایاااااااا آخه این چه بلاااایی بود سر ما آوردی
یعنی آدم با این نازی(یکی از همکلاسیها) تنها باشه ولی به سرویسها برسه
اونم اینکه دانشکده ات ته ترین دانشکده موجود در دانشگاه باشه
من و دوست گرامی عزم خود را جزم کرده و پیاده راه میافتیم که شاید یه خدا خیر داده پیدا بشه و ما را تا دانشکده برساند
ولی نمیشود
و ما ۱۵ مین بعد درب دانشکده ایم (البته بگم که خیلی تند اومدیم) تو این گرماااااااا
اصن تصورشم سخته چه برسه جای ما باشین
خلاصه اینکه ۸:۳۵ ما به نیمی از دوستان که تشریف فرما شده بودن پیوستیم
اولین سوال به جای سلام اینه که استاد اومده (آخه اگه اومده بود که اینا عینه بچه آدم سر کلاس بودن)
که نیستن
بله استاد گرامی هنوز نیومده... ما خوشحاااااال میشویم
و ما به کلاس میرویم تا استاد بیااااد.
ولی این خوشحالی همش ده دقیقه بود
ولی با دیدین چهره استاد من و دیگر همکلاسی ها با پروویی تمام به استاد یادآوری می کنیم که ساعت چند است
و سر کلاس که اصن حسه درس نبود
.
.
.
(اینجا استاد داش درس میداد خوب) و ساعت شده ۱۰:۳۰ و ما تقاضای اندکی استراحت از استاد
می نماییم و برای اولین بار استاد ممانعت نفرموده و قبول می کنن
و عرض(ارز=ارض=عرز) میکنن بچه ها ۱۰ دقیقه برگردین درس سنگین است و ما چشم گویان از کلاس خارج میشویم
و ما با بچه ها ره سپار تریا دانشکده شده تا چای میل بنماییم
خووووب خیلی خوب بود خستگی از تنمون در اومد اصن فک نکن ۱۰ صبحه ما کوه کندیم آخه
۱۰ که نه الان شده ۱۰:۴۵ و ما به یاد حرف استاد افتادیم دیدم باید برگردیم
در راه بازگشت(اینا همش یه جاس فک نکنین خیلی دوره
)
دیدم یه گربه (ه مکسور) رفته تو دیواااار
حالا رفته تو دیوار رو خودتون ببینید.
و ما باز حرف استاد یادمان رفت و مشغول این پیشی ناز شدیم
و یهوو یکی از بچه ها گفت: ساعت ۱۰:۵۵ شده ها استاد رامون نمیده
و ما مجبور شدیم علی رغم میل باطنیمان با این گربه زیبا خدافظی کنیم
و به کلاس برویم
آخه پیشیه حیف بود 
و بعد استاد همچنان درس داد و ما هیچی یاد نگرفتیم
(و اینچنین بود که ما یاد نمی گرفتیم
)
.
کشیدن کاریکاتور روی لیوان پلاستیکی
اثر هنرمند
(کلاس تو سایت بود و استاد تمام کارهای منو میدید
)
.
ساعت ۱۲ کلاس تموم شد.
و ما تازه فهمیدیم که ساعت ۱ تا ۲:۳۰ یکی از اساتید وظیفه شناس کلاس حل تمرین گذاشته
منم از همه جا بی خبر 
خلاصه با بچه ها تصمیم گرفتیم بریم یه چیزی بخوریم بعدشم بریم سره کلاس
سلف نرفتیم واسه اینکه کوبیده بود و بدترین غذای ممکن (کوبیده با طعم لاستیک) و ما ترجیح دادیم ساندویچ بخوریم
که منم نخوردم به دلیل نداشتن اشتها(یادتون اومد صبحانه هم نخورده بودم) فقط یه آب میوه خوردم...
و یک سر کلاس بودیم... (به موقع)
و استاد در راستای همان وظیفه شناس بودنشان کلاس را ۲ تعطیل کردن و ما باورمان شد که می توانیم به آغوش گرم خانواده باز گردیم و باز در همان هوای داغ اهواز پیاده تا درب دانشگاه رفتیم. که البته این دفه ۳۵دقیقه در راه بودیم ... تعداد ۶نفر بودن و اینکه کلی خندیدیم
و خوش گذشت و گرما نتوانست حالمان را بگیرد
و من با همان دوست عزیز به خانه برگشتیم...
******************************************************************
خوب حالا راجب اون بالنم خدمتتون عارضم که یه تست روانشناسی بود.
که هرکدام از این حیونا نماد یه چیز بود...
گوسفند~~> نماده پول و ثروت
اسب~~> نماد همسره
میمون~~> نماده بچه اس
و گرگ~~> هم نماد غروره
شما هم نسبت به میزان علاقه ای که به حیوون داشتین اونو آخر پرت کردین
شاد باشین....
خدافظ 
پی نوشت ۱: ساعت شروع کلاس ۸ صبح بود (بووووود...)
پی نوشت ۲: استادای ما وقت شناسنا!!!!... ایندفه استثنا بود
پی نوشت۳: من همیشه زود از خواب پا میشم... اون شب دیر خوابیده بودم که دیر بیدار شدم
(این ترم همش سه دفه زنگ زدم دومادمون رو بیدار کردم البته که دو دفه اش خودشم باید می رفت دنباله کارش
)
پی نوشت ۴: هوای اهواز الان ۴۰درجه اس



)