تبليغاتX
!!!برای تازه شدن،دیر نیست!!!
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

سکانس اول (دیگر از خیر ضمیر دوم شخص مفرد گذشتم!)

من تمام سعی خود را کردم تا به مخاطب این صفحه بگویم که دوستش دارم ولی ...

 

سکانس دوم

این روزها که نشسته ام در چارچوب سکوت و خیره مانده ام به سمت انتقاد ... این روزها که بی پروایی دارد امانم را می برد از درون ... این روزها که من بدم آمده از ارتباط برقرار کردن با تمام موجودات دنیا ... این روزها که روانداز بهانه، روی حرفهایم کشیده ام ... دیگر هیچ وقت با هیچ مخاطبی کاری ندارم! هیچ وقت!

 

سکانس سوم (من فقط دارم از ضمیر سوم شخص مفرد استفاده می کنم!)

من نمی توانم روزگار را برای خودم این طور تعریف کنم : نسیمی می آید از لحظه های دور، من خودم را فراموش می کنم، دلبسته می شوم، او می فهمد، مهربانی می کند، و در یک سکانس حساس که دلبستگی جا خوش می کند در تار و پود لحظه های من ... او می رود و فرار می کند از حقیقت، از خاطره از دلتنگی و ... درخت پشت پنجره آشنا پیش می رود تا مرز پیر شدن نابهنگام! من از این تعریف روزگار که لهجه غروب دارد و طعم باران، بدم می آید. من از دست این اکنون پر از بی تابی، از این ترک کردن های غیر منطقی، خرد شده ام و خسته!

 

سکانس چهارم

پرم از واژه های پریشان احساس، اشباع شده ام از اندیشه های سبز توفان زده. مثل همیشه شعر دارد از سر و کول ذهنم بالا می رود :

بس است چله نشستن، گذشت فصل صبوری

این بغض نا خوش احوال حتماً دلیل دارد...

دیوارها تو را فریاد می زنند و من سراسیمه خاطراتت را از پنجره بیرون می ریزم ...!

یک لحظه تو را دید و نگاهم سالها زندانی جزیره پنجره ها شد ...!

این شعرهای سر به هوا، دست از سر من برنمی دارند، هرگز. می دانم که از امروز تا همیشه شاعرتر می شوم. می دانم که دیگر باران می شود همسایه دیوار به دیوار بالشم. می دانم که سکوت می شود موسیقی ممتد روزها و لحظه هایم (بهتر از این "می شود" ها را "شده" کنم!) اما اشکالی ندارد. البته اشکال دارد ولی کاری از دست من و درخت پشت پنجره آشنا و این سکانس های خیس، بر نمی آید. من دیگر هرگز خودم را هزار بار با این واژه ها زخمی نمی کنم تا ...

 

سکانس پنجم

من دارم به سوی خودم می روم، به سمت اراده، دیگر بی خیال دلتنگی، که به کنج انزوا می کشانمش به زور. من هستم و من و جاده ای رو به آفتاب و امید.

 

سکانس ششم

من خیلی دوسش داشتم و ... و ... و دارم (!)

تا همیشه دنیا!

"موفقیت"

 

این روزا روزای سختی بود، سخت تر از سخت و تنها...!   

 پ.ن1: سیلاااااااااااااااااام

پ.ن2: چقده هواااااااا خوبه!!!

پ.ن3: حذف شد!

پ.ن4: سرگل  بهترین دوسته منه... به قول خودش ذوست جوووونه منه... راستی با ساناز خوش بگذره ... سانازم دوسته منه...

پ.ن5: کسانی که تاریکی را حس نمی کنند، به دنبال روشنایی نخواهند گشت. "توماس بوگله"

پ.ن6: سعی می کنم مرتب بیام بنویسم ولی هنوز تصمیم نگرفتم چی می نویسم ولی می نویسم.  کبری رو که میشناسین من هدیه شونم

پ.ن7: آرزوی بهترینااااااا واسه همه

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:45  توسط هدیه  | 

چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387

 

اینجا تعطیل شد.....!!!!!!!!!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:24  توسط هدیه  | 

چهارشنبه یکم خرداد 1387
وااااااااااااااای که من شقده دلم واستون تنگ شده

من زنده ام راستی

سی یوووووو سووووووووووووون

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:21  توسط هدیه