تبليغاتX
!!!برای تازه شدن،دیر نیست!!!
جمعه بیست و ششم مهر 1387

سلاااااااااااام  واااااااااااای من شقده فعاااااااااااااال شدم  

این چهارمین پست منه توی مهر مااااااااه خدایاااااااااا.... فک کنم سرم خورده به جایی  

امروز صبح به همراه برو بچس به قوله خودمون آویزون قایقرانی رفته بودیم همایش پیاده روی...

یه مسیر ۱۰ کیلو متری رو پیاده گز کردیم  جاتون خالی به ما بد نگذشت آقایون چون همیشه در

 همه موارد ادعاشون میشه با ماکل می کردن... که تیم پسرا قوی تر و این حرفااااا....

ما نیز فقط پوزخند تحویلشان میدادیم

 

البته نمیشد زیاد کل کرد چون مربی تیم همراهمون بود و او نیز از آن دسته افراد خشن  ما هم مثلاْ

حساااااب می بردیم

خوووووولاصه اینکه ساعت ۷:۳۰ اینا بود شروع کردیم ۹ هم به خط پایان رسیدیم  

خووووب آهسته می اومدیم دیگه... در راهم همش بحث قایق و آب های خروشان و اسلالوم از این

 صحبت ها بود...

البته بگم توی تیم خانما که اومده بود هیش کدوممون خروشان کار نکرده بودیم واسه همین اقایون یه

پله جلوتر بودن  البته من یکم جراتم بیشتر بشه خودم میزنم تو گوشش 

 

در انتهااااااای مسیر که دیگه حسابی خسته شده بودیم ما خانمااااا نشستیم کنار جدول خیابون

بچه ها هم بالا سرمون بودن... مشغول صحبت بودیم که جلو پامون... ----> اینجا 

بی خیااااال بابا... کلی خندیدم و از طرف آقایون تیم مورد عنایت قرار گرفتیم

 یک هیچ به نفع اونا تا نوبت ما بشه

 

ما که ۶ صبح از خواب ناز اونم جمعه پا شده بودیم در حاله له شدن بودیم که عزم خود را جذم کرده

و به راه افتادیم... من که ۱۰ خونه بودم  دوباره صبحانه خوردم و نشستم فیتیله نیگا کردم  

تا ظهرم  دوتا فیلم دیدم تا الانم نخوابیدم   و در خدمت شماااام...

دیدین الکی نیس میگم فعال شدم

خووووب برم تا نمررررررررررررررررررردم  الان چشمام اینجوریه  اونوخ یه نفر خوابیده من باید

۷:۳۰ بیدارش کنم   بترررکی

خووووب تا پست بعدی بای بای دوست جووووووووووووووونام....

دوستوووون دارم

 

پ.ن: اون پاهای مبارکه منه

پ.ن شنبه شب : دعا کنین بابام زووووود خووووب بشه... دلم براش تنگ شده... بابا جووونم دوست دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:48  توسط هدیه  | 

شنبه بیستم مهر 1387
سلام بروبچس خوبین؟! سلامتین؟!


می خواستم یه مطلبی بگم... من هیچ وقت روی کامنت حساس نبودم همیشه هم از کنار خیلی از کامنتا گذشتم... یعنی دیدین تو بعضی از وبلاگا خیلی این مسئله حساسه؟! ولی من اینجوری نبودم...

خوب مسلماْ اینقدر قوی نمی نویسم که نخواد مخالفی داشته باشه... به هر حاااااااااال... اکثر دوستای بلاگیم طرز کامنت گذاشتن منو میدونن همیشه شوخی می کنم ولی هیچ وقت تو وبلاگی که حداقل من نمیشناسمش یا اینکه صمیمیت خاصی با نویسنده اش نداشته باشم رسمی و بدونه بی احترامی کامنت میزارم...خیلی وقتا هم سعی می کنم واسه خود مطلب بصورت طنز کامنت بزارم شکلات میدونه...

ولی نمیدونم توی مطلب قبلی بعضیاااا پیش خودشون چی فک کردن... و اونجوری کامنت گذاشتن.. اونم فقط با یه اسم کذایی... من خیلیاااااا وبلاگمو می خوونن اونم از دوست آشنا هیچ وقتم خود سانسوری نمی کنم... ولی اون پست ثبت یه روز به یاد موندنی بود واسم به هیچ کسیم مربوط نمیشه که واسم چه روزیه و چه اتفاقی افتاد... از این به بعدم هرکی کامنت میزاره حداقل آدرس ایمیل و یا وبلاگشو بزاره نگه نداره چووون باورم نمیشه...

پ . ن : قصد توهین به دوستای عزیزم رو ندارم ولی اگه تو پست قبل سوتفاهمی هس خیالتون راحت خبری نیس...

بای بای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:59  توسط هدیه  | 

جمعه دوازدهم مهر 1387

من خیلی خووووبم.... خیلییییییییییییییییی...  خدایا شکرت...

بی نهااااااااااااااااااایت خوشاااااااااااااااااااااالم

دیروز یکی از بهترین روزاااای زندگیمون بوووود... به هیشکی هم نمیگم شه خبر  

فقط من میدونم و یکی  

سی یووووووووووووووووو....

بای بای

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:59  توسط هدیه  | 

دوشنبه یکم مهر 1387

یااااااادش بخیر... کلاس اول... ذوق داشتیم... کلی حال می کردیم... کیییی صبح بشه بریم مدرسه؟! کی سر صف وایسیم؟! جداً یادشون بخیر...

هر سال که گذشت همه ی اینا هم کمرنگ شد... البته ابتدایی نه راهنمایی..... اما حالاااااا..... من که مدرسه ای نیستم... دانشگاه هم که مثه ترم پیش مرخصی... (خدا می دونه من کی می خوام برم سر کلاس و درسمو تموم کنم!) ...

اما سال 71 من رفتم کلاس اول... تو یه مدرسه دولتی ولی نیدونم چرا ما قاطی بودیم (دختر  و پسر تو مدرسه قاطی،قاتی،غاطی،غاتی... بود ولی کلاسا بازم جدا...!!!) یادمه با مامانم رفتم مدرسه... خوشحال خوشحااااال... وارد مدرسه که شدیم اولش جا خوردم...  نیس من اولین بار بود مدرسه میدیدم.... شلوووووغ پلوووووووووووغ بعضیااا گریه بعضیااااا شیطونی میکردن... بعضیا مثه من دسته مامانو چسبیده نگااااا بقیه می کردن....  تا به محیط عادت کنیم... زنگ مدرسه رو زدن من همچنان دس تو دس مامان رفتم سر صف... ولش نمی کردم که...  خلاصه بازم بعد از حرفای خانم مدیر و ایناااا بازم با مامان رفتم سر کلاس...  اینجا بود که مامان می خواست سرم شیره به ماله بررررره... ولی من که گول نمی خوردم...  همه مامانا رفته بودن... فقط من و مامانم.... تا خانم معلم اومد... یه خانم تپل و سفید خیلی دوس داشتنی بود...  هیچ وقت فراموشش نمی کنم... اومد دستمو گرفت گفت تو بیا پیشه من بشین بزار مامان بره خانم مدیر کارش داره من میشم مامانه تو تا بعد از مدرسه.... منم که ......  رفتم نشستم میز اول کنار خانم معلممون... شاید همین حرفش باعث شد تا آخر اون سال تحصیلی من سعی می کردم بهترین دانش آموزش باشم یا به قوله خودش بهترین دخترش!!!

خاطراتش زیاده.... ولی من یکی دوتاشو میگم...

اولین خاطره ماله وقتیه که من دیکته 19:75 گرفتم.... اون روز زمین و زمانو به هم ریختم... از زنگ اول که خانم معلم دیکته می گفت و بعد صحیح می کرد میداد بهمون گریه کردم تا نصفه شب که خوابم ببره... البته بماند که شقد افسردگی گرفتم بعد از اون... و 3 روز با معلمه مذکور حرف نزدم... نیس اون دیکته گفته بود... منم قهر شدم باش... مامانم همیشه میگه از همون موقع سرتق بودی... دلم خوااااست خوووووووب.. لوووووس نیستماااا!!!!

دومی هم گفتم که مدرسه با پسرا مشترک بود...  یه زنگ که ورزش داشتیم نیدونم چه اتفاقی افتاده بود پسرای یه کلاسی که از ما بزرگتر بودن ول بودن تو حیاط مدرسه .... خدا اون روز رو نیااااره... ما با بچه ها مشغول بازی بودیم یه گروه سه نفره بودیم... آقایون نه چندان محترم با سنگ و خاک جا دادن بهموووون... ما نیز در راستای همون کم نییییورررردن اینا یه چوب در دس داشتیم حمله ور شدیم به سمتشون و با چوب چنان ضربه ای به یکی از آنها زدیم که راهیه دفتر مدرسه شدیم....  از اونجا بود که فک کنم خانم مدیر تصمیم گرف سال بعد جدامون کنن...  هرچند که من سال بعد تو اون مدرسه نبودم!!!

بوی ماه مدرسه بوی بازی های راه مدرسه...

پ.ن: کلاس اول خونه تا مدرسه یه کوچه فاصله بود...

پ.ن2: خانم ممبینی معلم کلاس اولم امیدوارم هرجا باشین موفق باشین... همینجا واسه زحمتاتون واسه مادریتون ازتون ممنونم.

پ.ن3: راستی همزمان من رفتم کلاس اول مامانم استخدام شد تو یه اداره دولتی... پس من خیلی مستقل بودم... چون حداقل روزی 2،3 ساعت تو خونه تنها بودم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:0  توسط هدیه  |