وقتی یه ظهر زمستونی که کلافه ی آفتابی و سوز سرمااااا...
خسته و کوفته قصد داری از سرکار بری خونه دلت می خواد سریع یه ماشین بگیری زودتر برسی
به تخت خواب گرم نرمت تا یه چرت مَشت بزنی... اولین تاکسی نارنجی داغون که میاد سوار میشی
دلت خوشه تاکسیه (از این پیکان 49آآآآآ...) بعد می بینی ای دادِ بیداااااااااااااد...
آقا از سقفُ کف ماشینو صندلیو کاپوت حتی پس سر راننده آینه آویزووون کرده....
اونجااااااس که باید یه نگاه سنگین رو تحمل کنی...
جداً من با این مسئله خیلی مشکل دارم شیشه جلو ماشین که دیگه از بس آینه زده که
دیگه جلوشم نمیبینه البته چشمش یه جا دیگه اس....
خدا می دونه اینا چه جوری رانندگی می کنن... از سقف و کفم که نمیگذرن....
تا ته آدمو بررسی نکنن ول کن معامله نیستن... بدتر کند رفتنشونه که هرچه هم
بگم آقا من عجله دارم لطفن یه کم این سرعت لاکپشتیتون رو افزایش بدین مگه گوش میدن....
اااااااااااااااااااااه...... خدا نسلشونو منقرض کنه.... مثه ماموتاااااا....
خدایش این واقعاً غیر قابل تحمله....
حالا خوبه باز من کارم یه جوره با بابا میرم سرکار و برمیگردم ....
امروز خیر سرم 1 ساعت زودتر از اداره زدم بیرووووووون...
که به بقیه کارام برسم... اما پشیمون شدم .....
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ.ن : فردا من یه مسافر دوست داشتنی داااارم
رضوااااااااااان دلم یه ذره شده واست.... 
بیا که دلم پوسید.... بیاااا باهم درد دل کنیم... بغله هم گریه کنیم.... دارم از تنهایی می ترکم....
تو این مدت نمیدونی چی بهم گذشت..... خوش اومدی گوگولیه من 
پ.ن تولدی: ۱۹ ام تولد یه پسره خوبه....
فرزاد جان هپی یور برث دی ... بی هپی ۴ اووور...
پ.ن۲: لطفاْ کامنت پست قبل!!!!!!!!!


